مارک تواین:

فرقی میان کسی که کتاب نمی خواند با کسی که نمی تواند بخواند نیست.

مارک تواین:

فرقی میان کسی که کتاب نمی خواند با کسی که نمی تواند بخواند نیست.

بایگانی

۲ مطلب در تیر ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

در ادامه اشاره به کتاب انسان بی نقص از مایکل سندل قصد دارم به بخش هایی از کتاب که موضوع " کودکان طراحی شده، والدین طراح" را مورد کنکاش قرار داده مرور کنم:

اگر کودکان را موهبت بدانیم باید آنان را همان گونه که هستند بپذیرم، نه اینکه آنان را به اهداف طراحی خود تبدیل کنیم. عشق والدین مشروط به استعدادها یا ویژگی های کودکان نیست. ما دوستان و همسران خود را تا حدی بر اساس ویژگی های مطلوب مان انتخاب می کنیم، ولی فرزندان خود را انتخاب نمی کنیم. ویژگی های فرزندان پیش بینی ناپذیراند و حتی وظیفه شناس ترین والدین را نمی توان در برابر خصوصیات فرزندانشان مسئول دانست.

مسئله والدین طراح این نیست که خود مختاری فرزندانشان را نقض می کنند. حتی اگر این گرایش منتهی به ظلم والد به فرزند نشود ، شکل رابطه میان والدین و کودک را تغییر می دهد و والدین را از فروتنی و همدردی وسیعی محروم می سازد که ارمغان تن دادن به ناخواسته هاست. پذیرش کودکان به عنوان موهبت به معنای انفعال در برابر بیماری یا ناخوشی آنها نیست. شفا بخشیدن به کودکی بیمار یا مجروح توانایی های طبیعی او را پایمال نمی کند.

والدین موظف هستند که فرزندان خود را پرورش دهند و به آن ها کمک کنند تا استعداد ها و توانایی های خود را پرورش دهند. عشق والدین دو جنبه دارد عشق به پذیرش و عشق به دگرگون ساختن. عشق به پذیرش هستی کودک را به رسمیت می شناسد و عشق به دگرگون ساختن در پی رفاه و بهروزی کودک می باشد. هر یک از سویه های عشق والدین افراط های سویهء دیگر را اصلاح می کند. برای والدین حفظ تعادل میان این دو سویه دشوار است. عشق پذیرنده بدون عشق دگرگون سازی به افراط و در نهایت قصور منتهی می شود. عشق دگرگون ساز بدون عشق پذیرنده ، آزاردهنده است و در نهایت به طرد منتهی می شود.

ما والدینی که از هیچ کوششی برای کمک به سعادت کودکان خود دریغ نمی کنند ستایش می کنیم. پس تفاوت ارائه چنین کمک هایی مثلا از طریق امکان تحصیل و آموزش با کمک کردن از طریق بهسازی ژنتیک چیست؟ منتقدان بهسازی ژنتیک معتقدند که تلاش برای بهبود کودکان با دستکاری ژنتیک یادآور اصلاح نژاد یعنی آن حرکت بی اعتبار سده گذشته برای بهبود نژاد انسان از طریق سیاست های نفرت انگیزی همچون عقیم سازی اجباری می باشد. مدافعان اما معتقدند اصلاح کودکان با روش های بهسازی ژنتیک بیشتر به برنامه های تربیتی بسیار سختگیرانه و پر فشار کودکان شباهت دارد. ولی این شباهت به جای اینکه توجیه ساز بهسازی ژنتیک باشد بلکه نمایانگر مشکل گرایش بیش از حد والدین در تعیین سرنوشت کودکان می باشد.

یک مدیر پزشکی ورزشی در بیمارستان کودکان بوستون، گزارش می دهد که 70 درصد بیماران وی از جراحات شدید ناشی از فعالیت های ورزشی رنج می برند در حالی که این میزان 25 سال پیش 10 درصد بود.

از سال 1981 تا 1997 میزان تکالیفی که به کودکان شش تا هشت ساله می دادند سه برابر شد.

دکتر لورنس دیلر پزشک کودکان تخمین می زند که پنج تا شش درصد بچه های زیر 18 سال آمریکا برای درمان از ریتالین و سایر محرک ها استفاده می کنند ( محرک ها تمرکز و حفظ توجه و خودداری از پریدن از یک کار به کار دیگر را برای کودکان آسان تر می کنند و بدین ترتیب با فزون کاری مقابله می کنند). در 15 سال گذشته تولید قانونی ریتالین 1700 درصد افزایش یافته است و تولید آمفتامین آدرال که برای درمان این بیماری تجویز می شود 3000 درصد بیشتر شده است. بازار ریتالین و داروهای مشابه در آمریکا برای شرکت های دارو ساز حکم معدن طلا را دارد.

افراط والدین نمایانگر افراط آرزومندانه برای دستیابی به برتری  و سیادت است که معنای زندگی به عنوان یک موهبت را نادیده می گیرد و از این رو به اصلاح نژاد یا به نژادی شباهت آزاردهنده ای دارد.

 

  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

امروز قصد دارم به بخش دیگری از کتاب  « از کتاب»  اشاره کنم که نگاهی به یک مدل یادگیری به نام « مدل یادگیری بلوم» می کند:

هر کتابی را می توان در چند سطح- از روخوانی خیلی ساده تا خواندن عمیق- خواند.

بسیاری از منابع، یادگیری را در گسترده ترین مفهوم آن به صورت تلاش دائمی در مسیر تطبیق پذیری حداکثری با محیط دانسته اند.

از بین انواع مدل ها و تعریف هایی که برای یادگیری وجود دارد در اینجا اشاره ای به مدل یادگیری بلوم می شود:

درک این مدل ساده است و برای مخاطبانی که سبقه قوی در حوزه روانشناسی آموزش و یادگیری ندارند طراحی شده است.

بنجامین بلوم دانشمند آمریکایی متخصص روانشناسی آموزش بود وی پس از سال ها پژوهش مدلی ارائه کرد که بر اساس آن اهداف آموزشی را می توان در شش سطح طبقه بندی کرد.

سطح اول: دانستن و به خاطر سپردن

در این سطح قرار است صرفاٌ موضوعات و مطالب را به خاطر سپاریم تا بعداً بتوانیم آنها را دوباره از حافظه خود بازخوانی کنیم. بسیاری از خوانندگان کتاب ها را در همین سطح می خوانند و اصلاً نمی دانند که می شود کتاب ها را عمیق تر نیز خواند و دستاوردهای بیشتری از خواندن کتاب کسب کرد. گرچه ظرفیت بسیاری از کتاب ها هم اساساً بیش از این نیست و نباید انتظار بیشتری از مطالعه آنها داشت

سطح دوم: درک مطلب

بلوم برای درک مطلب نشانه های متعددی را تعریف کرده:

  • درک ارتباط بین مفاهیم: زمانی می توانیم بگوییم مطلبی را درک کرده ایم که بخش های آن را به یکدیگر و به دانسته های قبلی مان ارتباط دهیم.
  • تشخیص اهمیت نسبی موضوعات: وقتی استاد از دانشجویانش می خواهد که محتوی کتابی را در قالب اسلایدهایی ارائه دهد تفاوت دانشجویی که به اهمیت نسبی مطالب واقف باشد بارز خواهد بود.
  • توانایی ترجمه ( تفسیر) آن: فرض کنید داستان زندگی یک شخصیت تاریخی را مطالعه کرده اید و اکنون می خواهید آن را در جمع خانوادگی تان تعریف کنید. یا کتابی در زمینه مدیریت خوانده اید و قصد دارید در جمع دوستان در محیط کار آن را تعریف کنید.

سطح سوم: یادگیری کاربردی

اغلب ما دوست داریم یادگیری مان از درک مطلب فراتر برود و بتوانیم آنچه را می خوانیم و می فهمیم به کار ببریم. بلوم یادگیری کاربردی را یک پله بالاتر از درک تئوری می داند و معتقد است که نمی شود از مرحله خواندن و به خاطر سپردن و فهمیدن و درک مفاهیم و نظریه ها گذشت و مستقیم به یادگیری کاربردی رسید.

یکی از نشانه های یادگیری کاربردی این است که فرد بتواند آموخته های خود را در حوزه ای غیر از قلمرو اولیه و در مساله ای تازه به کار بگیرد. چه بسا افرادی که درباره یک مفهومی به خوبی مطالعه کرده و بخوبی به خاطر می سپارند و حتی با تسلط می توانند آن را به زبان آورده و توضیح دهند ولی به محض اینکه لازم می شود که آموخته های خود را در موضوع دیگری استفاده کنند ضعیف عمل کرده و چه بسا متوجه نشوند که آموخته های قبلی شان در این موضوع قابلیت استفاده دارد. در چنین وضعیتی می توان گفت که فرد به سطح سوم یادگیری نرسیده است.

سطح چهارم: تجزیه و تحلیل

برای بسیاری از ما یادگیری حداکثر در سطح سوم متوقف می شود یعنی تصور می کنیم که یادگیری کاربردی والاترین مرحله یادگیری می باشد. اما بلوم به ما نشان می دهد که یادگیری می تواند سطوح بالاتری نیز داشته باشد. در این سطح ما دیگر کاربر متن نیستیم بلکه جایی بین خواننده متن و خالق متن واقع می شویم. شاید تعبیر اینکه« فلانی کتاب را خورده» در مورد این سطح از یادگیری صادق باشد. در این سطح نقاط ضعف و قوت متن را بهتر می فهمیم و لایه های پنهان متن مقابل چشم ما عیان می شوند. البته مسلم است که لازم نیست همه کتاب ها را تا این سطح خواند . کار بعضی از نویسنده ها آنقدر ارزش ندارد که در این سطح مورد دقت نظر قرار گیرد. کتاب خوان خوشبخت کسی است که بتواند چنین کتاب هایی را در حوزه های مورد علاقه اش  بیابد و آنقدر وقت و حوصله داشته باشد که بتواند که آن کتاب ها را با این دقت بخواند.

سطح پنجم: ارزیابی و قضاوت

در این سطح خواننده باید بتوانند در مقام منتقد با کتاب روبرو شود. یعنی بتواند خود اثر را ارزیابی کند و با سایر آثاری که در همین حوزه نوشته شده اند مقایسه کند. وقتی در یک موضوع فقط یک کتاب را خوانده باشید آنگاه در سطح چهارم متوقف شده و بالاتر نمی توانیم برویم.

سطح ششم: سطح خلق  و ترکیب

در این سطح خواننده آقدر درباره موضوع مطالعه کرده که بگونه ای صاحبنظر شده و می تواند اثری بهتر از آنچه که مقابل رویش قرار دارد خلق کند.

البته لازم است که متذکر شود که وقتی بحث مربوط به انتخاب و خواندن کتاب است طبیعتاً از سطح چهارم و شاید بخش کوچکی از سطح پنجم فراتر نمی رویم. اگر فردی در این چهار سطح دقیق شود، شاید از بسیاری از کتاب خوان های حرفه ای دنیا جلوتر باشد.

  • مهرزاد نوشاد