مارک تواین:

فرقی میان کسی که کتاب نمی خواند با کسی که نمی تواند بخواند نیست.

مارک تواین:

فرقی میان کسی که کتاب نمی خواند با کسی که نمی تواند بخواند نیست.

بایگانی
  • ۰
  • ۰

می خواستم خلاصه ای از رمان «هویت» از میلان کوندرا را این جا بنویسم اما برای معرفی میلان کوندرا نیاز به اینترنت داشتم و چون این چند روزه اینترنت قطع بود تصمیم گرفتم مجددا به کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی برگردم

مطلب امروزم  خطایی به نام " خطای خدمت به خود" است.

وقتی شرکتی سالی موفقیت آمیز را سپری می کند مدیرعامل، مجموعه ای از تصمیم سازی های خود را موثر خواهد دانست از جمله: تلاش خستگی ناپذیر و بکارگیری یک فرهنگ کاری پویا و بسیاری موارد دیگر. اما وقتی که شرکت سالی ناامیدکننده را پشت سر می گذارد آنگاه مدیرعامل شرکت، مجموعه ای از عوامل بیرونی را دخیل خواهد دانست از جمله: مداخله دولتی، بد اقبالی ناشی از نوسان ارز، فعالیت مخرب چینی ها و بسیاری عوامل دیگر. به بیانی کوتاه ما معمولا موفقیت را به خودمان و شکست را به عوامل بیرونی نسبت می دهیم. این همان " خطای خدمت به خود" است.

در دوره تحصیل نیز نمرات عالی خود را ناشی از سعی و تلاش خود می دانستیم و نتایج ضعیف را به بسیاری عوامل بیرونی از جمله سختگیری استاد نسبت می دادیم.

اما امروزه شاید جای نمره را در زندگی، پارامترهای دیگری مانند بازار بورس اشغال کرده باشد. سود را به خود نسبت می دهیم و تراز مالی منفی را فقط ناشی از بازار می دانیم.

ولی چرا ما موفقیت را به مهارت های خود و شکست را به عوامل دیگر نسبت می دهیم. ساده ترین پاسخ شاید این باشد که حس خوبی به ما می دهد و ضرری هم ندارد. چرا که اگر داشت تکامل آن را در طول صدها هزار سال گذشته از میان می برد.

 رولف دوبلی به تجربه خود در این مورد اشاره می کند:

در آپارتمان من پنج دانشجو با هم در یک واحد زندگی می کنند. یکبار تصمیم گرفتم جداگانه از آنها سوال کنم که هر کدام هر چند وقت یکبار زباله ها را بیرون می برند. مجموع جواب این دانشجوها باید 100 درصد می شد ولی رقم شگفت انگیز 320 درصد حاصل شد. هر کدام از آنها نقش خود را بیش از مقدار واقعی بیان کرده بودند.

حال با شناختی که از این خطا بدست آوردیم چگونه می توان خود را از این خطا در امان نگاه داشت. اگر دوستانی داری که حقیقت را بی کم و کاست به تو بگویند بسیار خوش شانس هستی. اگر نه، حداقل یک دشمن که داری. او را به صرف یک قهوه دعوت کن و نظر صادقانه اش را درباره نقاط ضعف و قوت خود جویا باش. مطمئن باش از این کارت همیشه به نیکی یاد خواهی کرد.

  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

اثر هاله ای

قصد دارم باز هم به یک خطای شناختی دیگر از کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی به نام اثر هاله ای اشاره کنم:

«ادوارد لی ثورندایک , روانشناس, برای اولین بار به اثر هاله ای اشاره و آن را کشف کرد و چنین توصیف کرد که یک ویژگی خاصی( مانند زیبایی, سن یا موقعیت اجتماعی) تمام ویژگی های دیگر را تحت الشعاع قرار داده و منجر به برداشتی مثبت یا منفی نسبت به شخص یا شی می گردد. پژوهش های مختلف نشان می دهند که ما بطور ناخودآگاه افراد خوش سیما را موفق , باهوش, راستگو و حتی دوست داشتنی می پنداریم. در مدارس هم گاهی معلمان ناخودآگاه به دانش آموزان زیبارو نمره های بیشتری می دهند.

اثر هاله ای به ابزار مناسبی در تبلیغات نیز تبدیل شده است. این که چه چیزی راجرفدررِ تنیس باز را کارشناس دستگاه قهوه ساز می کند جای بحث دارد و معمولا توجه نمی کنیم که چرا حمایت افراد مشهور از کالایی باید روی ما اثر بگذارد.

اثر هاله ای جلو دیدن خصوصیت های واقعی را می گیرد. برای خنثی کردن این اثر بایستی از ارزش های ظاهری فراتر رفت. ارکسترها در کلاس جهانی با وادار کردن نامزدها به نواختن در پشت صحنه به ویژگی های حقیقی می رسند تا جنسیت, نژاد, سن و ظاهر در تصمیم آنها تاثیری نداشته باشند.»

  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

امروز قصد دارم گزیده هایی از اندیشه های ملاصدرا را از کتاب « مردی در تبعید ابدی» بنویسم:

ملاصدرا معتقد بود که هر عشقی اگر برخوردار از طهارت باشد، بخشی از عشق به خداست و عشقی است خدایی. اما عشق به خدا را می توان در مکتبِ عاشقان به خدا یافت و با آن سیراب شد، اما "عشق دیگری" ضرورتی است که از حادثه بر می خیزد نه از اراده به انتخاب.

بشر یا کوچک است و کوچکی پذیرفته  و از وصول به ادراک حقیقت چشم پوشیده، یا بزرگ است آن قدر که بتواند حقیقت را بی واسطه غیر، ادراک کند، و یا کوچک است و می کوشد به جهت ادراک حقیقت بزرگ شود. حالِ اول، حالِ جاهلانِ نا متمایل به رهایی از جهل است؛ حال دوم، حال اولیا است؛ و حال سوم حال بندگان راه حق.

نظر ملا در مورد وحدت وجود: به آنجا می رسیم که زمین خداست، آسمان خداست و انسان خدا؛ زیرا همگی زاده ی اراده ی  مطلق خداوندند و خداوند به غیر خویش اراده نمی کند، زیرا هرچه اراده کند بیرون خود باز نا متناهی بودنش آن بیرون را به درون می آورد و درون و برون را یکی می کند. اگر ماده ای با ماده ی دیگر فرق دارد، فرق در صورت است و مادِّه المواد یکی ست و همه چیز از یک چیز تشکیل شده است.

ای برادر خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان؛ اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود و به قدر دل امیدواران گرم می شود. پدر می شود یتیمان راو برادر می شود محتاجان برادری را. همسر می شود بی همسر ماندگان را. طفل می شود عقیمان را. راه می شود گمشدگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را.... خداوند همه چیز می شود همگان را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

ملاصدرا بر نظر معلم ثانی- فارابی- انتقاد داشت که ماهیت را مقدم بر وجود می دانست.

 

ملاصدرا خطاب به همسرش:

بانو زمانی که با زمانه خویش نساختی، و با مسند نشینان و امربران ایشان کنار نیامدی، و آنچه را که جاهلان می گویند جاهلانه باز نگفتی، لاجرم به تبعید ابدی روح گرفتار خواهی شد و اگر بر نپذیرفتن پای فشردی آواره ات خواهند کرد، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارت خواهند کشید.

بانو ویرانه ایست این جهان. عمر کفاف نمی دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی دهد که رها کنیم. اینگونه ویرانه رها کردن نشانه دنائت است و جاهلانه مرمت کردن نشانه رذالت.

بانو خیر اندیش باش که خداوند خیر اندیشان را دوست می دارد حتی اگر به صحت نیندیشند و اسباب وقوع خیر را برای ایشان مقرر می دارد.

بحث محمد جوان با پدر:

  • محمد سحر که به نماز می ایستی گهگاه صدایت بیش از اندازه بلند می شود. نمازت را اگر برای خدا می خوانی بدان که او بی صدا هم می شنود و اگر برای همسایگان می خوانی بدان که از نظر ایشان بانکت را هرچه بلند تر کنی کوته بین تری. عبادت کاری است که انسان در خلوت می کند و به زمزمه و یا در دل نه به فریاد.
  • پدر رخصت بده نکته ای را هم من به عنوان شاگرد به استاد خویش بگویم. اعتقاد جهان را آباد خواهد کرد و صدای رسای مرد معتقد، صدای اعتقاد است نه عربده ی ریا و اگر حق بود که جملگی عبادات در خلوت و خاموشی انجام گیرد و به زمزمه و در دل، اذان را بر بلندای مناره ها نمی گفتند و اعتبار نماز جمعه ی جماعت صد بار بیش از نماز در خلوت نمی بود و خداوند مقرر نمی داشت که جملگی مسلمانان که حج بر ایشان واجب است در یک روز گرد هم آیند و به فریادی جهان لرزان از گناه و جرم و کفر برائت بجویند. پدر آنگاه که با خداوند دو عالم سخن می گویی با صدای بلند بگو و آنگاه که با خدای خویش رازو نیاز می کنی چنان بگو که اگر روح می گوید جسم نشنود. فرق است میان سخن گفتن با خداوند دو عالم و خداوند دل.
  • بچه جان! آیا نامحدود می تواند محدود بیافریند و کمال می تواند خالقِ نقص باشد؟
  • این درست است که از کمال، فقط کمال آفریده می شود؛ اما رسیدن به کمال برای انسان، محتاج حرکت از نقطه ایست به نقطه دیگر، و این حرکت نیازمند زمان است. سیب بر شاخه ی درخت بی دخالت انسان کرم می اندازد، می پوسد و می گندد و فرو می افتد و خاک می شود. این شاید نقصی در سیب به حساب آید که کرم انداخته است ولی آیا نقصی در خاک سیب هم هست. حسن و عیب اگر در امور جزئی باشد، متصل به انسانند و اگر در امور کلی متصل به حق. آنچه که ما نقص می بینیم چه بسا که نقص نباشد و اوج نیکویی باشد.

در مجلسی که جهت محک محمد صدر در سن هفده سالگی اش ترتیب داده بودند این گفتگو ها انجام شد:

  • آیا آدمی از پی تلاش دائم، بریدن از حق،ترک دنیا، رسیدن به خلوص و غرق در توسل و توکل، به جایگاه حق واصل می شود؟
  • به گمان این بنده کمترین حرکت به جانب حق مقدور است اما احاطه بر خداوند مقدور نیست؛ زیرا خداوند زمانی که به آفرینش جهان و انسان پرداخت، هنوز زمان و مکان وجود نداشت. خداوند زمان و مکان را آفرید و همه چیز را درون زمان و مکان جای داد. اینک هرآنچه که در محدوده زمان و مکان است بر بیرون زمان و مکان احاطه ندارد. پس انسان بر خداوند احاطه ندارد و وصل مطلق امکان ندارد اما از آنجا که ذره ی مخلوق، ذره یی از اراده ی خالق را در خویش دارد می توان به این ایمان دست یافت که در نهایت امر و به هنگام رجعت عظمای آخرین، اگر خداوند اراده بفرماید این ذرات پراکنده به مبداء خویش رجوع خواهند کرد.
  • پسرجان آیا خداوند که عدل مطلق است عدل خویش را بر جمادی و نامی انسان – جاندار و بی جان-یکسان می بخشد؟
  • بنده ی حقیر هیچ گمان نمی برد که در جهانِ ما بی جانی هم موجود باشد. همه چیز را جانی است و حرکتی و شوقی و شوری. شب بخشی از حق را بیان می کند و روز بخشی دیگر را. سنگ و آهن و الماس نیز یقیناً به زبانی تسبیح حق می گویند.
  • جوان آیا می توانی فرق میان علم کلام و حکمت را بیان کنی؟
  • هیچ علمی آشکار نمی شود مگر به کلام. هیچ اطلاعی ارسال و دریافت نمی شود مگر به کلام. پس علم کلام علم العلوم است و اساس هر معرفی و علم جامع به مسائل الهی و دینی ایت و در جز، علم به سخن است و اعتبار کلمات و بکارگیری آنها. پس حکمت در کل تابعی است از علم کلام و بخشی از آن به شمار می آید و در جزء از آنجا که در حکمت همچون فلسفه، حکما در جستجوی ریشه ی هر چیزی اند و ریشه ها پنهاند، پس حکمت، علم ریشه شناسی است و علمی است نیک ولی بی سرانجام؛ چرا که هیچ سوالی در حکمت به پاسخ قطعی مختوم نمی شود. در نهایت می توان گفت حکمت و فلسفه هردو بهترین دانش اند از جهت ورزیده ساختن ذهن آدمی.

در پی کینه توزی های اطرافیان دربار ملاصدرا متهم به کفر و بدعت می شود در نتیجه جلسه ای پرسش و پاسخ ترتیب داده می شود تا شاه عباس در مورد ملاصدرا تصمیم گیری کند.. از جمله پرسش هایی که از وی در این جلسه انجام شد چنین بود:

  • این ملاصدرا می گوید که مردگان در روز قیامت به خوب ترین صورت جسمانی خود ظاهر می شوند. آیا چنین نیست"
  • بله عقل خداداد انسان و هدایت کلام حق و حدیث ما را به این سو هدایت می کند که باور کنیم که انسان در روز قیامت در ناب ترین، زیبا ترین و پاک ترین حالتی که در حیات داشته بر پای خیزد.
  • حتی گناه کاران و ملحدان؟
  • حتی ایشان. عقل سلیم و ایمان به نیکی می گوید که ایشان باید به گونه ای کودکی بر پا ایستند، کودکی معصوم با جامه ای پاک و برکنار از جمیع گناهان. در این حالت البته تمامی اجزاء و دقایق زندگی آنها در اختیار «آگاه مطلق» و «دانای کل» هست و هیچ کس قادر نخواهد بود با معصومیت قیامتی خود، خداوند را بفریبد و خود را از مجازات و آتش دوزخ بِرَهاند.

 

  • مهرزاد نوشاد
  • ۱
  • ۰

ملاصدرا

به توصیه یکی از دوستان از نمایشگاه کتاب امسال رمان «یک عاشقانه ی آرام» اثری از نویسنده ی فقید نادر ابراهیمی (1315-1387) را خریدم. همچنین به توصیه و اصرار غرفه دار انتشارات روزبهان چاپ نوزدهم کتاب « مردی در تبعید ابدی» از همین نویسنده را نیز خریدم. کتاب « مردی در تبعید ابدی» رمانی ست که بر اساس زندگی ملاصدرا نوشته شده است. فرصتی دست داد که در چند روز اخیر کتاب را خواندم. کتاب خوبی بود با یک متن سنگین و قدیمی. در خوانش این کتاب همانند سایر رمان ها نمی توان سرعت را چاشنی خواندن آن کرد، بلکه باید آرام خواند و حتی برخی پاراگراف ها را باید دوباره خواند. داستان از لحاظ زمانی پیوسته ادامه نمی یابد، و گاه داستان کودکی ملاصدرا و گاه بزرگسالی وی را نقل می کند. همچنین نکته ای که برای من جالب بود این بود که در کل اطلاعاتی که در پایان کتاب حاصل می شود بیش از آنیست که از یک رمان انتظار می رود.

امروز کلیاتی از ماوقع رمان و شرح کلی داستان را نقل می کنم و در زمانی دیگر نکات و اشاراتی که در نظرم نغز آمده اند را اشاره خواهم کرد.

چهار سلطان صفوی، معاصر قهرمان داستان ما - ملاصدرا- بوده اند: شاه طهماسب اول، شاه اسماعیل دوم، شاه محمد خدابنده و شاه عباس اول

-شاه طهماسب اول از 930 تا 984 [ه.ق] فرمانروایی کرد و در سال 962 بخش هایی وسیع از ایران بزرگ را به عثمانی ها واگذار کرد.

طهماسب اول عاشق طلا بوده و بویی از مهربانی نبرده است. کندن پوست مخالفان و سوزاندن مخالفین در قفس های آهنین از اعمال وی بوده است.

طهماسب اول که مُرد اسماعیل دوم بر تخت نشست. عمر پادشاهی وی بیش از یک سال نگردید. شاه اسماعیل دوم در هرزه گی و میخارگی و عیاشی زبانزد بود. بعد از یک سال و نیم از پادشاهی اسماعیل دوم، وی به علت زیاده روی در مصرف تخدیر کننده ها در عشرتکده ای از آن یک دوست از دنیا رفت.

بعد از شاه طهماسب اول، محمد خدابنده به پادشاهی رسید. وی مقر حکومت را از شیراز به قزوین برد تا شاید خجالت اعمال پادشاهان گذشته را احساس نکند. محمد خدابنده از معتادان و بدکاران حرفه ای نبود اما توان فرمانروایی هم نداشت. فرزند جوان او عباس میرزای هجده ساله به سال 996 با کمک عده ای از سربازان قزلباش پدر را به قلعه ی قهقهه که زندانی خوف انگیز بود انداخت و خود بر پادشاهی نشست. شاه عباس از ترس اینکه مبادا خود نیز روزی مسافر زندان قهقهه شود، برادران و پسران خود و همچنین نزدیکان خود را از پای در می آورد و کور کرده و به زندان قهقهه می فرستاد.

ابراهیم قوام شیرازی، پدر محمد در زمان سلطنت خدابنده در شیراز مقام وزارت و مشاورت و حق حکومت بر پاره ای از اقلیم فارس را یافت.ابراهیم قوام شیرازی افکار فرزند را خطرناک می دانست و بارها به وی هشدار می داد و همچنین وی را توصیه به زندگی عادی همانند سایرین می کرد. محمد قوام با رعایت احترامِ پدر، نظرات پدر را رد می کرد و گاهی نیز به وی جواب های تندی می داد. زمانی که خدابنده به سلطنت رسید محمد کودکی پنج ساله بود و هنگام به تخت نشستن شاه عباس 18 ساله، محمد نیز جوانی شانزده ساله بود.

شاه عباس در سال دوم سلطنت به فکر تغییر پایتخت می افتد و برای اینکار قصد سفر به اصفهان و شیراز می کند تا از این بین یکی را به پایتختی انتخاب کند. این خبر به ابراهیم قوام شیرازی می رسد و چونکه در اینگونه سفرها عده ای از حکما و فقها نیز ملازم شاه می باشند وی این خبر را به فرزندش می رساند. این خبر برای فرزندِ تشنه ی دانش بسیار خوش آمد چونکه چه بسا میرمحمد باقر استرآبادی( میرداماد)، میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین عاملی(شیخ بهایی) نیز همراه شاه باشند. پدر به فرزند قول می دهد که از این بزرگان خواهد خواست تا دستگیر وی در دانش اندوزی باشند.

در سفر کاروان شاه به شیراز، ابراهیم قوام خود را به شیخ بهاءالدین می رساند و درخواست می کند که وقتی به فرزندش دهد تا سوالاتش را با وی در میان بگذارد. اما شیخ در نهایت ادب قبول نمی کند و توصیه می کند که با توجه به سن اندک محمد قوام، وی مراتب دانش اندوزی را پله پله طی کند.

ابراهیم در نهایت شرمساری به جانب فرزند می رود و ماجرا را برای وی بازگو می کند. محمد پدر را دلجویی می کند و می گوید که ناراحت نباشد، قدردان پدر است و روزی بسیار نزدیک به شیخ نشان خواهد داد که در اشتباه است.

همان شب محمد جوان که در بین بوته های محوطه پنهان شده در فرصتی خود را به شیخ بهاءالدین نشان داده و استعداد نابش را نمایان می کند. شیخ به وی قول می دهد که او را به طلبگی خواهد پذیرفت.

به درخواست سه دانشمند بزرگ شیخ بهاءالدین عاملی, میرداماد و میرفندرسکی و با موافقت شاه عباس لقب صدرالمتالهین به ملاصدرا داده شد.

محمد باقر استر آبادی به علت دامادی خاندان شاه معروف به میرداماد شد.[ البته طی جستجویی که بنده کردم نظر غالب بر این بوده است که لقب میرداماد از پدر ایشان اخذ شده است و آن نیز به سبب ازدواج پدر ایشان با دختر محقق کرکی فقیه مشهور در عهد شاه طهماسب بوده است]

ملاصدرا شیوه ی ناصرخسرو قبادیانی را شناخته است: در محضر فلاسفه و علما چنان سخن بگو که جهت ادراک کلامت کمرشان دوتا شود و در محضر عامه چنان سخن بران که کودکان نیز کلامت را از بَر شوند.

در پی کینه توزی های اطرافیان دربار، ملاصدرا متهم به کفر و بدعت می شود در نتیجه جلسه ای پرسش و پاسخ ترتیب داده می شود تا شاه عباس در مورد ملاصدرا تصمیم گیری کند. در شهر شایعه شده است که این جلسه ایست که شاه تصمیم بر جان ملا خواهد گرفت. سه استاد و یاور ملاصدرا یعنی میرداماد, میرفندرسکی و شیخ بهاءالدین جداگانه به دیدار ملاصدرا رفته و به وی اطمینان می دهند نخواهند گذاشت خطری وی را تهدید کند و بهتر است در این جلسه شرکت کند و پاسخ هایی هوشمند و هدفمند دهد.

در این جلسه شاه عباس به احترام نظرات شیخ عاملی، میرفندرسکی و میرداماد در حق ملاصدرا تخفیف قائل شد و حکم به نفی بلد و تبعید وی داد و تا غروب فردا مهلت داد که شهر را ترک کند. در نتیجه ملا  آواره بیابان شد تا اینکه در روستای کَهَک از توابع قم سکنی گزید و در مدت حضورش در این روستا مهمترین اثر خویش یعنی «اسفارِاربعه» را پدید آورد و روستا را به محل تردد علما و توسعه علم و دانش تبدیل نمود. تا اینکه بعد از چند سال نامه ای از فارس دریافت نمود که در آن ضمن تجلیل فراوان از وی تقاضا شده بود که به دیار خود باز گردد و مدرسه «الله وردی خان» در اختیار وی قرار خواهد گرفت. ملاصدرا دعوت را پذیرفت و عازم شیراز گشت.

اینکه نامه از سوی چه کسی نوشته شده است ابهام وجود دارد و نویسنده نظراتی که نامه را منتسب به «الله وردی خان» حاکم فارس و یا فرزند وی «اَمام قلی خان» نموده اند را رد می نماید.

  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

علیت نادرست

امروز به یکی از خطاهای شناختی به نام علیت نادرست از کتاب هنر شفاف اندیشیدن می پردازم.

« به دو روایت زیر توجه کنید:

 برای ساکنان جزیره ای در شمال اسکاتلند شپش های سر بخشی از زندگی بودند. اگر آنها میزبانشان را ترک می کردند، آن فرد مریض می شد و تب می کرد. بنابراین برای برطرف کردن تب، مردم بیمار عمداً شپش در سرشان می گذاشتند. به محض اینکه شپش ها در سرشان ساکن می شدند، حال بیمار بهتر می شد.

در یکی از شهرها مطالعات نشان می داد در هر آتش سوزی، هرچه آتش نشانان شدیدتر اعلام خطر کنند، آسیب آتش سوزی بیشتر خواهد بود.

هر دو داستان از دو استاد فیزیک آلمانی، هانس پیتر بک بورنهلت و هانس هرمان دوبن نقل شده است. آنها در کتابشان اشتباه گرفتن علت و معلول را توضیح می دهند. اگر شپش ها فرد بیمار را ترک می کنند، به علت تبی است که آن فرد دارد و باعث شده است که پای شپش ها داغ شود. وقتی تب برطرف شود آن ها بر می گردند. همچنین هرچه آتش سوزی شدیدتر باشد، آتش نشانان شدیدتر اعلام خطر می کنند.

مثالی دیگر: اگر کتاب های زیادی در خانه دانش آموزان باشد، آنها در مدرسه نمره های بهتری کسب می کنند. این هم یک مثال دیگر از علیت نادرست است. حقیقت اینست که والدین تحصیل کرده کتاب های بیشتری در منزل دارند و همچنین والدین تحصیل کرده بیشتر از والدین تحصیل نکرده به درس خواندن فرزندشان ارزش و اهمیت قایل هستند.

نویسندگان کتاب های تجاری و مشاوران معمولا براساس همین علیت نادرست عمل می کنند.

در نتیجه همبستگی دلیل برعلیت نیست. با دقت بیشتر به اتفاق های مرتبط نگاه کن. بعضی وقت ها آنچه علت معرفی می شود معلول از کار در می آید و برعکس


  • مهرزاد نوشاد
  • ۱
  • ۰

عصر باروک

مطلبی کوتاه می نوسیم در معرفی عصر باروک با استناد از کتاب دنیای سوفی از نویسنده ارزشمند یوستین گردر:

« لفظ باروک از واژه ای است که برای توصیف کردن مرواریدهای با اشکال نامنظم به کار می رود. در قیاس با سبک ساده و موزون رنسانس، بی نظمی ویژگی باروک بود. قرن هفدهم معروف به عصر باروک شده است و این به دلیل تضاد های آشتی ناپذیر این قرن بوده است. هم کاخ های سر برافراشته را داریم و هم دیرهای دور افتاده. از یک طرف خودنماییهای پر زرق و برق را داریم و از طرفی نهضتهای رهبانی تارک دنیا. از یک سو اشراف فرانسوی و دربار ورسای را داریم و از سوی دیگر مردم تنگدست فرانسه.

از دید سیاسی نیز دورانی پر زدو خورد بود. جنگ اروپا را ویران کرده بود. مشخص ترین آنها جنگ سی ساله بین سال های 1618 تا 1648 بود که بیشتر قاره اروپا را به هم ریخت. مجموعه ای از چند جنگ که در نهایت آلمان لطمه زیادی خورد و فرانسه رفته رفته قدرت غالب اروپا شد. این جنگ ها تا اندازه زیادی میان کاتولیک ها و پروتستان ها بود.

تئاتر به نوعی رایجترین نماد عصر باروک بود. تئاتر نو و همه صحنه سازی سازی و ماشین آلات آن را عصر باروک بوجود آورد. شکسپیر یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان یک پایش در عصر رنسانس و یک پایش در عصر باروک بود.

زندگی به نوعی صحنه تئاتر و رویا تشبیه می شود. در نمایشنامه ای از لودویک هولبر، چهره بزرگ اسکاندیناوی، می خوانیم: " یپه کارگر فقیر مزرعه در گودالی می خوابد ... و در تختخواب سلطان از خواب بر می خیزد. خیال می کند شاید خواب می دیده که کارگر تهیدست مزرعه است. بعد دوباره که می خوابد او را می برند باز به گودال و از خواب بیدار می شود. این بار خیال می کند که خواب می دیده است که در تخت سلطان است". مشابهاً فرزانه باستان چین چوانگ تسه گفته:" من یکبار خواب دیدم که پروانه ام، و حالا دیگر نمی دانم که آیا چوانگ تسه ام که خواب دید پروانه است یا پروانه ام که خواب می بیند که چوانگ تسه است".

فلسفه هم دستخوش کشمکشی شدید میان طرز فکرهای متضاد بود. همانطور که می دانیم برخی فیلسوفان برآنند که آنچه وجود دارد در کنه، ماهیتی معنوی دارد این دید را آرمان گرایی( ایده آلیسم) می نامند و دیدگاه مغایر آن را ماده گرایی( ماتریالیسم) می نامند. منظور از ماده گرایی فلسفه ایست که می گوید که تمام چیزهای حقیقی از مواد مادی ملموس بدست می آید. فلسفه ماده گرایی در قرن هفدهم هواداران فراوانی یافت. بانفوذ ترین آنها شاید فیلسوف انگلیسی توماس هابز بود. هابز عقیده داشت همه پدیده ها از جمله انسان و حیوان فقط و فقط از ذرات مادی تشکیل شده است. حتی ضمیر یا روح انسان نیز ناشی از حرکت ذره های ریز در مغز است.

علوم جدید پیوسته از ماده گرایی تغذیه می کرد. نیوتن نشان داد که قوانین حرکت همسانی در تمامی جهان حکم فرماست و همه تغییرات دنیای طبیعی را می توان با اصول گرانش عمومی و حرکت اجسام تبیین کرد. کلمه مکانیک از واژه یونانی میخانی به معنای ماشین گرفته شده است.

شگفت آور اینکه هابز و نیوتن هیچکدام تضادی میان دید مکانیکی جهان و ایمان به خداوند ندیدند. ولی وضع ماده گرایان قرن هجدهم با اینان متفاوت بود

عصر باروک با قتل پادشاه سوئد، گوستاو سوم در تالار اپرا در سال 1792 به پایان رسید. ».

 


  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

رمان کوری

یکی از کتاب هایی که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم چاپ بیست و سوم رمان کوری اثری از نویسنده شهیر پرتقالی ژوزه ساراماگو با ترجمه خانم مینو مشیری بود. ژوزه ساراماگو در سال 1998 برنده جایزه نوبل ادبیات نیز شده است و بعد از آن بود که کتاب هایش از اقبال بیشتری در ایران برخوردار شد. ساراماگو رمان کوری را در سال 1995 منتشر کرده است.

ساراماگو متولد سال 1922 در شمال لیسبون است و اولین کتابش را بنام کشور گناه در سال 1947 به چاپ رساند ولی عدم موفقیتش در جلب رضایت ناشران برای چاپ کتاب دومش باعث شد که رمان نویسی را کنار بگذارد تا اینکه در سال 1982 با کتاب بالتازار و بلموندا و ترجمه آن به انگلیسی در سال 1988 به شهرت رسید. در سال 1992 وزیر کشور پرتقال به علت آنچه نظرات ضد مذهبی وی خواند نام وی را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد. پس از آن وی به همراه همسر اسپانیا یی اش تا آخر عمر یعنی سال 2010 ساکن اسپانیا شد.

آنچنان که در پشت کتاب رمان کوری با ترجمه مینو مشیری نوشته شده, این رمان مورد تحسین محافل مختلفی قرار گرفته است از جمله:

آبزروز: یک رمان شگفت انگیز

تایمز: یادآور آثار مارکز

ایندپندنت: یک رمان جسورانه

محمود دولت آبادی: یک رمان سهمگین

دکتر عزت الله فولادوند- روزنامه همشهری: ترجمه کتاب خوب است و مشخص است که مترجم به زبان انگلیسی احاطه دارد.

سبک ساراماگو بگونه ایست که شخصیت های داستانش را به نام ذکر نمی کند مثلا یکی را دکتر, یکی را زن دکتر, یکی دختری که عینک به چشم می زند, پیرمردی که چشم بند می بندد. همچنین به قول مترجم "نقطه گذاری متن ساراماگو متعارف نیست" و از علائم سجاوندی فقط نقطه و ویرگول را استفاده می کند و مثلا از علامت سوال یا گیومه مطلقاً استفاده نمی کند. گفتگوهای شخصیت های داستان را در جملاتی بسیار طولانی پشت سرهم می چیند و مشخص نمی کند که جمله متعلق به کدام شخصیت داستان است.

کتاب را خواندم.کتاب کمی خسته کننده بود و جاهایی روایت داستان مبهم می شد و این ابهام معلوم نبود از اصل کتاب بوده است و یا از ترجمه. ولی روی هم رفته خوب بود.

داستان از یک چهارراه شروع می شه که راننده ای ناگهان نابینا می شه. یک کوری سفید که انگار همه چیز مقابل دیدگان سفید شود. به چشم پزشک مراجعه می کند ولی معاینه پزشک هیچ مشکلی را مشخص نمی کند. فردا همسر مرد و دکتر هم نابینا می شوند. دولت چونکه این نوع کوری را مسری تشخیص می دهد تصمیم می گیرد که تمام بیماران را به یک آسایشگاه متروکه منتقل و قرنطینه کند. همسر دکتر هم خود را به کوری میزند تا همراه و کمک شوهرش باشد و به آسایشگاه می رود. به بیماران گفته می شود فقط خودشان داخل آسایشگاه هستند و در صورت بیماری و مشکلی برای هر یک از بیماران انتظار هیچ گونه کمکی را نباید داشته باشند و غذا هم هر روز پشت در برایشان قرار داده می شود. بعد از مدتها به علت آتش سوزی, آسایشگاه و تعدادی از بیماران می سوزند. دکتر و همسرش و مردی که اول کور شد و همسرش, پیرمرد چشم بند به چشم و دختر عینکی و پسرک لوچ از آتش سوزی جان سالم به در می برند و وقتی به بیرون می روند متوجه می شوند که همه کور شده اند. همه جا و همه کس غوطه ور در کثافت شده اند و قحطی و گرسنگی شدیدی حاکم شده است. در این بین فقط زن دکتر می بیند. در جایی زن دکتر جمله زیبایی می گوید:" تنها وضعیت وحشتناک تر از کوری این است که تنها فرد بینای جمع باشی" و در جایی دیگر می گوید: " به نوعی من هم کورم, کوری شما هم مرا کور کرده است, شاید اگر عده زیادی در بین ما قادر به دیدن بودند من هم بهتر می توانستم ببینم. من هرچه بیشتر می گذرد, کمتر می بینم, ولو اینکه بینایی ام را از دست ندهم, بیشتر و بیشتر کور می شوم چون کسی نیست که مرا ببیند"

در نهایت افراد یک به یک بینا می شوند و مشخص هم نمی شود چرا زن دکتر کور نمی شود.

هنگام خواندن داستان با خودم فکر می کردم چقدر بینایی انسان ها عامل مهمی است و چقدر جامعه ی نابینا مهوع و وحشتناک می تونه باشه و تا چه حد رذایل اخلاقی می تونه تنزل کنه.

همانطوری که در مقدمه مترجم از قول نویسنده گفته میشه :" این کوری واقعی نیست. تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسان ها عقل داریم ولی عاقلانه رفتار نمی کنیم"

و شاید برآیند کتاب در جمله آخر کتاب از زبان زن دکتر جاری می شه. جایی که می گه:" بنظرم ما کور نشدیم, ما کور هستیم, چشم داریم اما نمی بینیم, کورهایی که می توانیم ببینیم, اما نمی بینیم."


  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

فلسفه کار

مجموعه کتاب های تجربه و هنر زندگی کتاب هایی از انتشارات گمان هستند که تحت سرپرستی و سرویراستاری آقای خشایار دیهمی انجام می شوند و کتاب هایی هستند که با دیدی فلسفی به جنبه های مختلف زندگی می پردازند.

فلسفه کار هم یکی از این مجموعه کتاب هاست که نگاهی فلسفی به کار و اهمیت کار در زندگی انسان می پردازد. بهتر است که در ابتدا اشاره ای به معرفی خشایار دیهمی از این کتاب، داشته باشم و بعد به خود کتاب بپردازم:

« فلسفه در همه کشورها و فرهنگ ها واژه ای پر ابهت و دارای دافعه است و کتاب های فلسفه نیز معمولا در قفسه ها در جایی قرار می گیرند که متناسب با این ابهتشان باشد و کمتر کتابخوان عادی به سراغ این کتاب ها می رود.

کلاً فیلسوفان به دو دسته کلی تقسیم بندی می شوند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. فیلسوفان دسته اول همان راه سقراط را در پیش گرفتند یعنی طرح سوال هایی که به زندگی مربوط می شود و پاسخ به آنها راه زندگی هر کس را معین می کند. اما عده بیشتری در دسته دوم قرار گرفتند و به بحث های کلی و انتزاعی پیچیده پرداختند و اوج آن پدید آمدن فلسفه تحلیلی بود.

آثار اندیشمندان دسته اول بسیار شبیه نوشته های ادیبان و شاعران است و به همین دلیل دسته دوم که دارای نفوذ بیشتری نیز هستند اینان را نه فیلسوف بله همان شاعر و ادیب قلمداد می کنند. در مقابل، فیلسوفان دسته هنر زندگی نیز فیلسوفان نظری سیستماتیک را افرادی گمراه می خوانند که فلسفه را از وظیفه اصلی اش که همان هرچه بهتر کردن زندگی است دور می کنند. افرادی نظیر مونتنی، پاسکال، شوپنهاور،کیرگگور، امرسون و کلا اگزیستانسیالیست ها در زمره گروه اول جای می گیرند و افرادی نظیر کانت، روسو و هیوم در دسته دوم جای می گیرند.»

حال می پردازم به کتاب فلسفه کار نوشته لارس اسوندسن فیلسوف نروژی و ترجمه فرزانه سالمی. ترجمه کتاب خوب بود و محتوی کتاب نیز اگر کمی با حوصله خوانده شود مفید و گیراست. البته باید اشاره کنم که فحوای کتاب در کشورهای غربی می چرخد و هنگام مطالعه کتاب دانستن این موضوع شاید مهم باشد. کتاب های اسونسن به 22 زبان دنیا ترجمه شده اند.

«جان لاک معتقد به حداقل سه ساعت کار بدنی برای اهل اندیشه بود و معتقد بود که علاوه بر اندیشه باید جسم را هم به کار گرفت.

عجیب است که اغلب افراد فکر می کنند که اوضاع کار بدتر از گذشته است و کار بیش از اندازه ی ما، در نهایت ما را از پای می اندازد و به مرگ زودرس منتهی می کند. در حالی که در گذشته مردم مجبور به ساعات کار طولانی بودند بطوری که احتمالاً کار امروز ما را پاره وقت به شمار بیاورند. هدف قانون کار 1833 در کارخانه های انگلیس کاهش ساعت کار برای بزرگسالان و کودکان بود. در این قانون برای کارگران بالای 13 سال روزانه 12 ساعت و برای کودکان 9 تا 13 ساله هم روزانه 9 ساعت کار تصویب شده بود وضعیتی که در روزگار ما جنون آمیز محسوب می شود.

این دیدگاه منفی به کار را شاید بتوان ریشه در معنی لغوی کار دانست مثلاً در یونانی، کلمه ponos معنای اندوه را می دهد و کلمه آلمانی arbeit معنای سختی و فلاکت را می دهد. کلمه عبری avodah نیز مانند eved معنای برده را می دهد. کلمه لاتین labor به اعمال شاقه اشاره دارد. کلمه فرانسوی travail از ریشه لاتین tripalium مشتق شده است که ابزاری است از سه تکه چوب برای شکنجه.

در وصف کار می توان گفت که کار می تواند با دستمزد یا بی دستمزد، سرگرم کننده یا کسالت بار، آزادگی بخش یا شبه بردگی باشد. کار برای بعضی ها نفرین است و برای بعضی موهبت و برای بسیاری از ما ملغمه ای از هردو.

کار یکی از همگانی ترین ویژگی های زندگی بشر است. حتی افراد پولداری که نیازی به کار کردن ندارند باز معمولاً کار می کنند.

ظاهراً کار برای شکل گیری برداشت ما از هویتمان ضروری است. اگر شخصی را در یک مهمانی ملاقات کنیم و دریابیم که وی یک روانشناس، نوازنده، آتش نشان یا بانکدار است، مسلماً برداشتمان از وی بر اساس شغل ولی حالت خواهد گرفت. بنابراین ما از روی شغل افراد استنباط می کنیم که آنها چه جور آدمی هستند گرچه معمولا چنین استنباط هایی اشتباه از آب در می آیند. کاری که ما هر روز انجام می دهیم بر دیدگاه کلی ما به گیتی و خودمان تاثیر می گذارد. هیچ کس نمی تواند هویت شغلی اش را در سر کار جا بگذارد و آن را تا حدی وارد زندگی اش نکند.

از دوران باستان تا عصر ظهور پروتستان ها کار نفرینی بی معنا قلمداد می شد. از نظر افلاطون و ارسطو خود کار کردن کسر شان بود و حتی معتقد بودند که روح را فاسد می کند. با ظهور فرهنگ مسیحی در قرون وسطا، فلسفه کار تغییر کرد. در فرهنگ مسیحی، کار نتیجه رانده شدن آدم و حوا از باغ عدن است. این وضعیت در دوران جنبش اصلاحات پروتستانی بکلی تغییر کرد. این جنبش از کار به عنوان چیزی مثبت یاد می کرد. از نظر راهب و اصلاحگر کلیسا در قرن شانزدهم، مارتین لوتر، بهترین راه خدمت به خدا این بود که خودت را وقف حرفه ات کنی و وظیفه دینی هر کسی است که شغلی انتخاب کند که بیشترین درآمد را برایش حاصل کند. عجیب است که پروتستانیسم به نیروی اصلی در گسترش سرمایه داری بدل شد در حالی که مشخصه اصلی مسیحیت بیزاری شدید از پول بوده است. نرخ اشتغال در کشورهایی که اکثریت با پروتستان هاست شش درصد بیشتر از کشورهایی است که اکثریت با سایر مذاهب است.

امانوئل کانت معتقد بود که کار به زندگی ما محتوا می بخشد ولی شاید کمی در اشتباه بوده باشد چونکه آن نیاز حیاتی، نه کار بلکه نیاز به معناست. برخی از شغل ها نسبت به بقیه قابلیت بیشتری برای معنا بخشی دارند.

برای آدام اسمیت فیلسوف و اقتصاددان، رفاه تهی دستان دغدغه اصلی بود. او نوشته است که جامعه ای که اکثریت مردم آن فقیر باشند نمی تواند شکوفا و نیکبخت باشد.

شواهد محکمی درباره فواید کار برای سلامتی انسان در دست است از جمله تحقیقی که توسط دانشمندان انگلیسی در سال 2006 انتشار یافت نشان می دهد که کار در مجموع برای سلامتی روحی و جسمی مفید است. بیکاری در کنار بیماری های سخت و طلاق یکی از عوامل موثر است که بیشترین تاثیر منفی بر احساس خوشبختی را دارد. البته کار بیش از حد نیز تاثیر منفی بر سلامتی دارد و ویرانگر است.

در کنار کار انسان به تفریح نیز نیاز دارد، البته اینکه چه فعالیتی کار محسوب می شود و چه فعالیتی تفریح ممکن است محل اختلاف باشد. اگر فعالیتی ورزشی برای ما تفریح محسوب می شود برای ورزشکاران حرفه ای این فعالیت یک کار تلقی خواهد شد. اگر من یک قفسه کتاب می سازم این یک فعالیت تفریحی است ولی همین برای نجار یک کار محسوب می شود. این روزها چنان تفریح پر دردسر شده است که اغلب برگشتن به سرکار، تعطیلات واقعی به نظر می رسد. شاید علت عمده اینکه بسیاری از مردم امروزه از خستگی و فرسودگی و غیره شکایت دارند سخت بودن کارشان نیست، بلکه سخت بودن تفریحاتشان است.

تحقیقی در سال 1996 در دانمارک انجام شده است که در آن از بسیاری از مردم پرسیده شد که آیا کار برایشان پر اهمیت تر است یا فراعت و یا هر دو به یک اندازه برایشان رضایت بخش تر است. ده درصد از پاسخ دهندگان کار را انتخاب کردند. سیزده درصد فراغت و اکثریت یعنی 77 درصد هر دو را انتخاب کردند. در نظر اکثریت احتمالا این نظر غالب بوده است که برخورداری از یکی بدون داشتن دیگری باعث می شود که ارزش همان اولی نیز پایین بیاید، حال آنکه برخورداری از هر دو باعث بالا رفتن ارزش هر دو می شود.

در تقسیم بندی مهارت های هر شخص، یکی مهارت های نرم هستند، همان هایی که اشاره به نوع شخصیت فرد دارند مانند اینکه آیا اجتماعی هستند یا اهل مشارکت و غیره. دیگری مهارت های سخت هستند که همان مهارت های فنی می باشند. یک دلیل اینکه امروزه مهارت های نرم چنین پر اهمیت شده اند این است که نیاز به کار گروهی بیشتر شده است.

فرض کنید از بین این دو حالت می توانستیم یکی را انتخاب کنیم:

*)      شما سالانه 35 هزار دلار درآمد دارید و درآمد سالانه دیگران 45 هزار دلار است.

**)      شما سالانه 25 هزار دلار درآمد دارید و درآمد سالانه دیگران 20 هزار دلار است.

پاسخ بسیاری گزینه دو خواهد بود چون عاملی که به نظر فاکتور رضایت بخشی محسوب می گردد، درآمد نسبی است نه درآمد مطلق.

نهاد بردگی در مجموع در دوران باستان پذیرفته شده بود. یونانی ها و رومی ها معمولا با برده ها رفتاری انسانی داشتند، دست کم در قیاس با بلای هولناکی که بعدها برده داران اروپایی و آمریکایی بر سر برده های آفریقایی آوردند.

به قول آدام اسمیت" از تجربه تمام اعصار و ملل به این نتیجه رسیده ام که کاری که انسان های آزاد انجام می دهند در نهایت ارزان تر از کاری در می آید که برده ها می کنند."

بعد از جنگ جهانی دوم سطح بهره وری به شدت افزایش یافته است و از دو برابر هم بیشتر شده است یعنی در واقع ما می توانیم با نصف کاری که مردمان 50 سال پیش انجام می دادند سطح رفاه بیشتری را دارا باشیم.

بسیاری از ملکه ها و پادشاهان روزگاران قدیم اگر دوران ما را درک می کردند به سطح ثروت مادی شما حسرت می ورزیدند. اما از دیدگاه شما مسلما چنین نیست چونکه این سطح زندگی برای شما عادی شده است.

این باور که تکنولوژی های کاهنده ی کار منجر به بیکاری خواهند شد شاید در وهله اول منطقی به نظر برسد ولی در واقع یک سفسطه است. زیرا تکنولوژی های کاهنده کار عملا باعث افزایش بهره وری و در نتیجه کاهش قیمت تمام شده کالا می گردد و در نتیجه افزایش تقاضا برای کالا. افزایش تقاضا برای کالا نیز منجر به بیکاری نخواهد شد. در کل شغل هایی که تکنولوژی باعث از بین رفتنشان می شوند جایشان را به شغل هایی حتی بیشتر داده اند که تازه ایجاد شده اند.»


  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

رنسانس

رنسانس

در ادامه معرفی که از قرون وسطا در نوشته قبل داشتم حال می پردازم به دوران رنسانس که پس از قرون وسطا آغاز گردید و برای این امر باز هم از کتاب دنیای سوفی مدد می گیرم.

زمانی که دین وعلم توانستند آزادانه با هم ارتباط داشته باشند،آنگاه پایه و اساس رنسانس در قرن پانزده بنا نهاده شد. مقصود از رنسانس تحول فرهنگی است که در اواخر قرن چهاردهم در ایتالیای شمالی شروع شد.

پس از دوران طویل تاریکی قرون وسطا که طی آن تمام جنبه های حیات از دریچه انوار الهی نگریسته می شد بار دیگر همه چیز گرد انسان دور می زد. آموختن زبان یونانی بین مردم رواج یافت.

سه کشف تازه قطب نما، سلاح گرم و ماشین چاپ، لازمه اصلی پیدایش دوران تازه بود. قطب نما کار دریانوردی- مبنای سفرهای اکتشافی بزرگ- را راحت تر کرد. سلاح های جدید به اروپاییان در مقابله با فرهنگ آمریکایی و آسیایی بر تری نظامی داد. صنعت چاپ نقش پر اهمیتی در گسترش اندیشه های انسانی تازه رنسانس ایفا کرد. فن چاپ مسلما از جمله عواملی بود که کلیسا را واداشت که دیگر ترویج دانش را فقط منحصر به خود نداند.

انسان مداری رنسانس بر خلاف تاکید تعصب آمیز قرون وسطا بر طبیعت گناه کار انسان، منجر به باوری تازه به انسان و ارزش های انسانی شد. خدا در سراسر قرون وسطا سرآغاز همه چیز بود. انسان گرایان رنسانس، بشر را نقطه آغاز کار خود ساختند. همانند دوران باستان مردم باز دست به تشریح مردگان زدند تا از چگونگی کارکرد بدن انسان سر درآورند. این کار هم برای علم پزشکی و هم برای هنر مفید بود. رشد و تحول بی مانندی در تمام شئون زندگی پدید آمد. هنر، معماری،ادبیات، موسیقی، فلسفه و علوم رونق بی نظیری یافتند. و این ناشی از رویکردی تازه به علم بود. از قرن چهاردهم به بعد شماری از اندیشمندان بر ضد اطاعت کورکورانه از نظرات گذشتگان چه آموزه های دینی و چه فلسفه طبیعی ارسطویی هشدار داده بودند. اکنون گفته می شد که هرگونه بررسی پدیده های طبیعی باید بر پایه مشاهده، تجربه و آزمایش باشد. به این می گوییم روش تجربی.

در سراسر قرون وسطا تفکر زمین مرکزی حاکم بود یعنی زمین ساکن است و اجسام فلکی دیگر حول زمین در گردش هستند. ایمان مسیحی نیز به تداوم این باور کمک می کرد. برای بار اول در سال 1543 کوپرنیک ستاره شناس لهستانی ایده خورشید مرکزی جهان را ارائه داد.

در کلیسای کاتولیک قرون وسطا آداب دینی همه با لاتین برگزار می شد. کتاب مقدس فقط به زبان لاتین بود. در دوره رنسانس تورات و انجیل از زبان های عبری و یونانی به زبان های محلی ترجمه شدند. یکی از مصلحان دینی این دوران مارتین لوتر (1473-1546) آلمانی، بنیان گذار مذهب پروتستان بود. لوتر از کلیسای کاتولیک جدا شد چراکه معتقد به آمرزش فروشی کلیسا نبود و می گفت برای دریافت بخشایش خدا نیاز به پادرمیانی کلیسا نیست و می خواست به مسیحیت اولیه آنچنان که در عهد جدید آمده برگردد. لوتر کتاب مقدس را به آلمانی ترجمه کرد. وی معتقد بود که رستگاری فقط از طریق ایمان ممکن است.

هیچ عصری را نمی توان مطلقاً خوب یا بد نامید. در خلال رنسانس انسان ستیزی نیز رواج یافت. در این دوران برای محاکمه جادوگران، سوزاندن کجروان، برای سحر و جادو و خرافات و برای تسخیر وحشیانه قاره آمریکا عطش فوق العاده ای وجود داشت. رهاورد انقلاب فنی دوران رنسانس هم ماشین ریسندگی بود و هم بیکاری، هم بیماری های تازه بود و هم دارو، هم بهبود کارایی کشاورزی بود و هم تخریب محیط زیست. عده ای معتقدند ما به چیزی دست یافتیم که دیگر نمی توانیم مهارش کنیم. انسان از زمانه رنسانس دیگر جزئی از آفرینش نبوده است بلکه شروع به مداخله در طبیعت کرد.


  • مهرزاد نوشاد
  • ۰
  • ۰

قرون وسطا

قرون وسطا

بارها در محاوره و رسانه عبارت قرون وسطا را شنیده ایم ولی من به شخصه اطلاع چندانی از این واژه نداشتم تا اینکه در کتاب دنیای سوفی این ابهام برای من حل و آشکار شد.

«در سال 313 بعد از میلاد، مسیحیت به عنوان یکی از ادیان پذیرفته امپراتوری روم شد و از سال 380 دین رسمی سراسر امپراتوری روم گردید. ولی نقطه ای از اروپا که از همه جای آن دیرتر مسیحیت را دریافت قسمت های اسکاندیناوی بودند. نروژ تنها در قرن نوزده بود که مسیحی شد.

به عنوان چکیده ای از سرنوشت امپراتوری روم باید گفت که در سال 330 میلادی، امپراتور قسطنطین کبیر پایتخت امپراتوری روم را به شهری جدید که خود بنا نهاد به نام قسطنطنیه منتقل کرد که این شهر بعدها  اسلامبول نامیده شد.

 در سال 395 امپراتوری روم به دو بخش تقسیم شد: امپراتوری غربی به پایتختی رم و امپراتوری شرقی به پایتختی قسطنطنیه. در سال 476 امپراتوری غربی از بین رفت ولی امپراتوری شرقی تا سال 1453 که ترکها قسطنطنیه را فتح کردند باقی مانده بود.

قرون وسطا مشتمل بر  ده قرن می باشد که از قرن چهارم شروع می شود و تا قرن چهاردهم ادامه می یابد. قرون وسطا که برخی آن را به دوران تیرگی نام نهاده اند بین دوران باستان و دوران رنسانس بر اروپا سایه افکنده است. در این دوره سال 529 مهم می باشد چراکه در این سال کلیسا آکادمی افلاطون را در آتن بست و بدین سان این سال نمادی شد از چگونگی سرپوش نهادن کلیسا بر فلسفه یونانی. از آن پس آموزش و پرورش و اندیشه به انحصار دیر و صومعه درآمد.

اما با اینهمه برخی مورخان نظر دیگری دارند و این عصر را یک دوره نشو و نما پنداشته اند و بعنوان دلیل اشاره نموده اند که نخستین مدارس راهبه ها ومدارس مسیحی و نخستین دانشگاه ها در این دوره پدید آمده اند.

قرون اولیه این دوران براستی زوال فرهنگی بود. در دوران رومیان شهرهایی با مجاری فاضلاب, کتابخانه ها, معماری شکوهمند در همه جا دیده می شد. این پیشرفت و فرهنگ در چند سده اولیه قرون وسطا بکلی از بین رفت. چیزی از بازرگانی و اقتصاد باقی نماند و مردم مجدداً به مبادله پایاپای کالا روی آوردند. جمعیت رم از یک میلیون نفر در دوران باستان به چهل هزار نفر در سال 600 میلادی رسید. هر وقت مردم به مصالح ساختمانی احتیاج پیدا می کردند به سراغ ویرانه های بناهای دوران باستان مراجعه می کردند.

اما سرنوشت فلسفه یونانی چه شد؟ اگر فلسفه یونانی را بعنوان یک رودی در نظر بگیریم آنگاه باید بگوییم که این رود در این دوران به سه شاخه منشعب شد و در پایان این دوران مجدداَ به یکدیگر ملحق شدند:

در اروپای غربی به پایتختی رم، فرهنگ مسیحی لاتینی همراه با فلسفه نوافلاطونی، در اروپای شرقی فرهنگ مسیحی یونانی به مرکزیت قسطنطنیه همراه با فلسفه افلاطونی حاکم شدند و در جنوب شامل شمال آفریقا و خاورمیانه و اسپانیا مسلمانان با اندیشه هایی از فلسفه ارسطویی حاکم شدند. این سه شعبه در پایان قرون وسطی در ایتالیا به یکدیگر ملحق شدند و این آغاز رنسانس و تولد دوباره فرهنگ باستان بود.

علیرغم اینکه کلیسا در قرون وسطی شدیداً زیر سلطه مردان بود ولی زنانی مانند هیلده گارد بودند که بعنوان یک طبیب، گیاه شناس، واعظ و نویسنده در این دوران می زیسته است.

مسیحیان و یهودیان از قدیم معتقد بودند که خدا فقط مرد نیست و جنبه زنانه نیز دارد. به این جنبه زنانه مام طبیعت نیز گفته می شود.در یونانی به این جنبه زنانه، سوفیا به معنی دانایی می گویند.»


  • مهرزاد نوشاد